محمد خزائلى
264
شرح بوستان ( فارسى )
وجودى دهد روشنايى به جمع ، * كه سوزيش در سينه باشد چو شمع حكايت ( 15 ) [ يكى در نجوم اندكى دست داشت . . . . ] يكى در نجوم ( 1 ) اندكى دست داشت * ولى از تكبر سرى مست داشت بر كوشيار ( 2 ) آمد از راه دور ، * دلى بىارادت سرى پرغرور خردمند ازو ديده بر دوختى * يكى حرف در وى نياموختى چو بىبهره عزم سفر كرد باز ، * به دو گفت داناى گردنفراز : تو خود را گمان بردهاى پرخرد * انائى ( 3 ) كه پر شد دگر چون برد ز دعوى پرى ، زان تهى ميروى * تهى آى تا پر معانى شوى ز هستى در آفاق ، سعدى صفت ، * تهى گرد و باز آى پر معرفت حكايت ( 16 ) [ به خشم از ملك بندهيى سر بتافت . . . . ] به خشم از ملك بندهيى سر بتافت * بفرمود جستن ، كسش در نيافت چو بازآمد ( 4 ) ، از راه خشم و ستيز * ، به شمشيرزن گفت : خونش بريز به خون تشنه جلاد نامهربان ، * برون كرد آن دشنه تشنه ( 5 ) زبان شنيدم كه گفت از دل تنگ ريش : * خدايا ، بحل كردمش خون خويش ، كه پيوسته در نعمت و ناز و نام ، * در اقبال او بودهام دوستكام